تبليغاتX
دل نوشته های گاه و بی گاه

كرور كرور حس خوب

شايد كرور كرور حس زيبايي كه

در چشمان تو جا گذاشتم

انعكاس لبخند خودم بود

كسي چه مي داند؟

يا تو تكرار مني

يا من درون چشمان تو

نقش زده ام

**********

+ دلم براي اينجا تنگ شده بود

حواسم باشد

من غمگین نیستم....من فقط نگرانم!

من که نخواسته بودم ....تو خواستی... من اینجا را دوست دارم...تو دوست نداری باشم...من نیامده بودم که بمانم (اما اعتراف می کنم دوست داشتم اتفاق بیافتد)تو خواستی و من ماندم.برایم سخت نیست اما  کمی غمگینم میکند.آن وقت میخواهم هیچ کس را نداشته باشم که محاسبانه نگرانم باشد.که خیر خواهی اش در بوق و کرنا باشد...کاش چیزی بیشتر از صداقت و دلسوزی بلد بودم....کاش کمی حداقل کمی دلم می آمد بی احترامی کنم...جواب تندی بدهم بی آنکه نگران باشم الان دلش شکست؟؟؟

کاش باران بیاید...قول می دهم نگران لک شدن مانتو ام نباشم...

کاش دوست پسر داشتم و آن وقت بود که دلم نمی سوخت...اما حیف نیست؟؟عاطفه ام را خرج کسی کنم که جز تنش و دل شوره چیزی برایم نداشته باشد؟واقعا حیف ام...عاقلانه نیست بی خیال

من غمگین نیستم.... فقط نگرانم!اینجا را دوست دارم اما اینجا....؟؟؟؟؟؟؟

بااین همه نارضایتی که بعضی وقتها مثل بختک به جانم میافتد و مثل یک بمب اتمی که در ذهنم منفجر میشود چه کنم؟؟؟باید اعتماد داشته باشم....باید مثبت باشم.... باید خوب فکر کرد تا خوب اتفاق بیافتد....باید...باید... باید... با این همه بایدی که در اختیار من نیست چه کنم؟

 

من سیاست بلد نیستم!

روزگار عجیب و غریب طمع کارانه ای دارم...هر چه کارهایم رو به راه تر میشود(خدا را شکر) باز گوشه ی دلم خالیست...مدام چشمهایم شیطنت وار سراغ تو را از انبوه جمعیت در حال فرار میگیرد.میان بحبوحه ی کارهای روزانه ام همیشه سر فصل لحظه هایم جا خوش میکنی...

 

 

+من سیاست بلد نیستم!

طعم شکلات

سایه ی روشن و تاریک خوابهایم  تو و دستان توست!همه جا کنارمی اما...

نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت که وقتی از خواب بیدار میشوم دلم و دهانم طعم  شکلات تلخ گرفته و ذهنم بوی تو را.

باور کن حس نامفهوم ِگیج کننده ی ِ دل آشوب شیرینیست!

 

 

+من یاد گرفتم کاری به کار کسی نداشته باشم...چون طبیعتا خود شخص به اموری واقفه که شخص سوم نیست . اما اینجا کسی یاد نگرفته به دنیای کس دیگه نباید کار داشت!

+هر صبح روی خدا رو ببوس!

********************

و مسلما ما سلام هایی به هم بدهکاریم
که ادامه ی هر کدامشان
می توانسته دیوانی شود
یا رمانی
و بعید است
که شبی چرخ و فلک های این شهر بازی را
به افتخار علاقه ی ما به سرگیجه
به ما اختصاص دهند
و بعید است
سلام هایی که از خیرشان گذشتیم
از ما بگذرند!
لا اقل رد که می شوی
بی هوا بگو: دوستت داشتم
و تا برگشتم
لای به لای جمعیت گم شده باش!

+این شعر رو از وبلاگ طعم گس خورشید برداشتم.دوستش دارم!

بگذار خودم باشم

وقتی آخر کار قرار است تو مبرا باشی و تمام گناه ها به پای من و ابلیس نوشته شود...رهایم کن...از همین حالا...بگذار خودم باشم!

سهمی برای احتمالات

سهمی برای همه ی احتمالات زندگی ات کنار بذار....هر احتمالی....چه معنوی ...چه مادی....ما عادت داریم هرچیزی که به زیانمون باشه...یا بیشتر از حد صبری باشه...که برای لحظه هامون کنار گذاشتیم سریع شونه خالی میکنیم و انکار...اون موقع است که خفگی چنگ به گلومون میندازه و دمای بدن و سرمون بالا میره...شرافتمندانه ترش اینکه کمی تغییرش میدیم...به خودمون دروغ میگیم و واقعیتی رو میسازیم که جز با منطق خودمون باچیز دیگه ای جور در نمیاد...چیزی که فرسخ ها با حقیقت موجود فاصله داره...حتی درمورد خدا!!!سهمی باید برای همه ی احتمالات کنار گذاشت!

شاید باید..شاید دیگر...

سالهای خاطراتم را خرد میکنم و میریزم برای یار کریم ها همین جا کنار پنجره ی اتاقم...فقط حوالی دل خودم...هر صبح زمانی که باور ندارم سراغی از من جایی از دنیا باشد...چقدر آسوده میشوم...بی جهت به هوای تازه ی زندگی لبخند میزنم...دلم هوای زنبق و مریم دارد...چیزی بپاشند به لحظه هایم...شاید بهتر فکر کردم...شاید بهتر بخواهم...شاید دیگر...شاید حتی...شاید باید...

حس خوب

حس خوب شبیه توست...چشمانت...صدایت... و غافلگیری هایت...بعد از مدتها  کام رویاهایم شیرین شد!

+وقتی حسم تکرار احساس های نوشته شده ام ِ ترجیح میدم ننویسم!

+وقتی میگم سهل ممتنع ای ...اشتباه نکردم!

 

پیام آور به درد این قرن نمیخورد

پیام آور به درد این قرن نمیخورد...انقدر که علم پیشرفت کرده و ما دیر باور تر و شکاک تر شده ایم...از کجا معلوم علم ماوراء نداند؟؟از کجا معلوم شیرین عقل مهربانی نباشد؟؟از کجا معلوم... و هزار از کجا معلوم دیگر با تمام معجزاتی که حسش خواهی کرد...آنوقت باد تمام عقایدت را در زر بفت مهربانی هایت خواهد برد...یک مهربانی مُجسم ورم میشود رویِ دل زمین...و جای تک تک آرزوهای محالت را تنگ خواهد کرد...غده میشود...فرار میکنی...خود ِ خودت روی دستت باد...نه پیام آور به درد این قرن میخورد ...نه مهربانی و نه هیچ چیز زیبای دیگر...ما به اجداد سنگی مان در دوره ی دوم یا سوم  زمین نزدیک تر میشویم!