بی...تو!!!

آغوشت خیال دوری بود
وقتی
بند بند پشتم به ۴ سو بود
و تمام فصل های چشمانم زمستان
پابرهنه و سرد
روی تن ماه خاطرت را حک میکردم!
قرار بی قرار قرنها سکوت
نه فهمید
نه زبان بود...کلام!!!
نه دل من
نه دل تو!!!
نه قرار است زمان!!!
*****************
من برای خلاء کهکشانی تو کمم ۴ ساله به این نتیجه رسیدم و هنوز به همون عقیده ام...اما من!قلب توام که مثل ریشه های درخت بید به اندازه ی ۷سال از قلبت جونه زدم و تو روحت ریشه کردم و رخنه...باور کن پیشرویم دست خودم نیست...پس عجیب نیست آواره باشم وقتی غمگینی چون درونتم حتی اگه ساعتها و سالها و مایلها دور از من باشی...قسم میخورم تا حالا نفهمیده بودی!!!!!
...؟؟؟
*****************************
پ.ن:دیشب مهندش افشار تو برنامه ی زنده ی تهران ۲۰ از تدابیر و برنامه های دولت برای داشتن زندگی شاد برای همشهری ها و هم میهن های عیزیز میداد...اونم با متدهای دینی...مردم رو به قناعت توصیه میکردن و خوش بینی به دنیا و نظام دولتی...تورم...گرونی...اشکالات اجتماعی و... همه کشک...دعوت میکنن کبک هایی باشم با ژرهای خوشگل و قانع که سرمون زیر برف نفهمی باشه...
سلوکی در مورد عزاداری ها و تغییر روش دولت برای آشنایی جوون ها با بزرگان دینی حرف میزد اینکه جز مراسم عزاداری عاشورا ما عزاداری خاصی برای بزرگان دینی نداریم و بهتر نیست این مراسم ها تبدیل به بزرگداشتهایی برای شناخت ابعاد بزرگ روحی...علمی این بزرگان بشه؟؟؟؟ ایشون اولین جمله ی که زده باشن چی باشه خوبه؟؟؟؟عزاداری و ذکر مصیبت اهل البیت (ع) باعث میشه ما تحملمون برای سختی ها بیشتر بشه!!!و دلایلی برای قانع کردن سلوکی در این مورد...
باقیه ارائه ی راهکار ها و اینکه چه نتیجه ی از صحبت ها میشد گرفت بماند!
*قضاوت با خودتون!*
مرداب
تو از تاختن خسته ای من از تماشای کابوس بختک واری که روی لحظه هاست و تمامی ندارد…نه به خاطر خدا از خواب بیدار میشوی…نه به انتها میرسد…تماشایی که فقط خدا میداند چیست…
کم میشویم بی هیچ ثمری…نتیجه ای…میفهمی؟پانتومیم وار ادای زندگی را در میآوریم ...با چشمهایی که همیشه میخندند و لبخندی که تا بنا گوش باز است…لبخند میزنیم…درجا میزنیم…تمام میشویم…
**********************************
وقتی یه موجود بعدا اضافه شده باشی …بی هیچ خواصیتی...میشی مثل سر گیجه و سر درد بعد از مستی…حسی داری مثل حس زالو…کمیت مهم نیست کیفیت مهمه که هیچو پوچه …واقعا هیچ…اما بعضی اوقات به ادامه ی همین هیچم مجبوری…
*********************************
پ.ن۱:وقتی خیلی عاشق بابات باشی...ببینی بهشته خیلی خوبه ولی وقتی ببینی یکی از اون حورالعین هایی که مدام وصفش تو قرآن هست یکی از اون مرغوب ها و بهترین هاشو میگم ها...با اون چشمهای مثلا شوهر دوست و مثلا زیباش که کهکشونه ستاره دار تو مردمک چشماشه و آدم از دیدنش سیر نمیشه داره برای بابات خوش خدمتی میکنه دلت میخواد تارو پودشو از هم بشکافی...بند بندشو از هم جدا کنی و با تمام وجودت به مهربونیه ذاتیشون که جز این بلد نیستن (چون حوری ان و اساسا مثل رباط برنامه ریزی شدن)تف و لعنت نصار کنی ...طوری تحقیرش کنی که تاریخ بهشتم به خودش ندیده باشه...تازه موهای آبشاریه لختشم به باد...
پ.ن۲:وقتی خودت بی مقدمه صدام میکنی ...میپری بغلم یعنی فعلا امن و امانه...لازم نیست حرص و جوش بخورم...بخوریم...
میخواهم سایه باشم
میان مرز...دقیقا لب مرز...گم شده در بوی لیموی ملایم ...با طعم سوزاننده ی گلو..با زنگی آژری از رنگ اخطار و ممتد...ممتد...ممتد...با ترس...مدام ته دلم خالیست
گم شدم در سه بعد، بود و نبودم...در حیرت هبوطی که زانوهایم را سست کرد و به سجده افتادم و دستم برای من مدعی ام رو شد! ادعایی که جار نزدم اما گمان میکردم هستم...هستی که نیست شد و نیستی که هیچ چون رسوا...
رنگ لرزان پریده ای در مقابل تمام لبخندها... تصویرتلخ خندی که مدام روی نوک پا میرقصد...گرداب بی مهابایی که میبلعد...رویاهای شعله وری که جرقه میزنند...منی که میخواهم سایه باشم!!
*********************************
پ.ن۱:این روزها اینقدر حس و جمله تو ذهنم بود و هست که شکار نمیشن...چموشی میکنن!
پ.ن۲:چند جمله تو ذهنم زنگ میزنه:"هرکسی تو خلوتش فقط فکر خودشه"..."کسی که به هیچ کس بدهکار نیست"..."و..."
پ.ن۳:بابالنگ دراز با اینکه این همه کارتونشو دیدم ...کتابشو خوندم...سیر نمیشم...عاشقشم...
پ.ن۴:لهراسبی این صدا رو از کجا آورده؟؟؟شعر دلنوازانم که با اون سوز...معتقدم تا کسی دلش نسوزه...با شعرش...با صداش...با حتی کتابش دل به آتیش نمیکشه...
پ.ن۵:عکس زیاد به مطلب ربطی نداره...چیزی شبیه تو...دقیقا تو...
لعنتی...من لعنتی!!!
دلم حبابی ست
که به هر بهانه
یاد تو میافتد
و...میترکد
تمام تصویرها شفاف میشوند
مدام اکسیژن این دنیاي...تمام میشود
لعنت به تمام کلملاتی که
به بی تو بدون ختم میشوند
لعنت به فرهنگ لغت مدرنیته
پست مدرن و تمام هم خانوادهایش!!!
لعنت به
تمام روشن فکری ها
من مرگی ام شده
میدانم!!!
من...
خیلی وقت پیش گور خودم را کنده بودم
***
کاش
تصویر غالب ذهن پاهایم
قدم به قدم بودن
نبود!!
ممنوعه های زیبا
باز نمیشود این گره کور
که کرور کرور علامت سوال است و بس
دستان من
تحمل دست اغیار ندارد
نمیتوان خدا بود
در چشمان
ممنوعه های زیبای قلبم
منعکس میشوم
لبخند میزنم
ذره ای دوستشان ندارم
اصرار نکن...لطفا!!!
*************************
پ.ن:شامی که تو نتونستی بخوری...دلت بهش بود...مائده هم باشه حرامم...
فراموشیه محال
فراموشی بد نیست خیلی هم خوب است...آنها که فراموشی میگیرند چه تلاش بیهوده ای برای بیاد آوردن میکنند...فراموشی خوب است...فراموش بکنی چه گذشته...تا آنچکه وجود دارد زیاد آزار دهنده نباشد...تا بین حس نفرت...ترحم...خشم...و خاطره ی عشق گذشته گیر نیافتی...تا وقتی میبینمت تمام خون بدنم روی صورتم وول نخورد تا قلبم از شدت خشم به راهای ندیدنت فکرکند...تو مثل مرده ای هستی هر بار که دفنت میکنم ...برای مزارت به یاد عهد گذشته گل میگذارم...دستانت از گور بیرون میایند و دوباره واقعیت میشوی...فراموشی خوب است چون نه تو میشکنی نه من و نه...!!!فراموشی خوب است چون هرچه خاطراتت را از پنجره ی ذهنم به بیرون پرت میکنم باز میگردند...فراموشی خوب است چون فراموش میکنم لحن صحبتی که به کلامم تزریق کردی...تمام آثاری که بر زمان و مکان و رفتارم جا گذاشته ای...دست نیافتنی بمانی و پاک...حتی زمانی هم که دوباره دیدمت قلبم خودش را به دیوار های سینه ام نکوبد که تو را جایی...به شکلی...دیده ام...میشناسم...دوستت داشته ام!!!ستایش کرده ام!!!
میدانی؟شاد باش چون ممکن نیست چون معصومیت مبهوتی تنها میماند و در دور دست ها سایه ای میشود برای تقدیس!!همین و بس...
بیچاره دلش...بیچاره دلم...بیچاره دلت!
آسمام همچنان میخندد،زمان میرقصد...همه چیز نسبتا روبهراه است و و رفته رفته ملایم میشود آرام!اما بغض من کنار تو میماند,اما چه فایده؟؟؟هر روز صبح گلهای باغچه بهانه ات را میگیرند و پری آفتاب جوابی برایی انتظار آنها ندارد!جای تو جالیست!!جای تو کنار گلدانهای اتاقت...کنار درخت آشنای اقاقی خالیست!هیچ کدام از وسایل اتاقت خاک نخورده...درست است فعلا کسی بهانه نمیتراشد،فعلا کسی غم را پررنگ نقاشی نمیکند،هوای اتاقت اما هوای اتاقت عجیب بوی غروب میدهد...بوی زننده ایست و با هیچ عطری از بین نمیرود...گلوی گرامافون ات هم گرفته انگار زمانی که نیستی میلی هم به خواندن ندارد...تصنیف "منتظرت بودم"را چنان خفه میخواند که ترجیح میدهم خودم زمزمه کنم و او گوش بسپارد...از وقتی رفته ای سفره ی عصرانه ای که بوی ریحانش تمام حیاط را پر میکرد و بهانه ی شنیدن سوز فرهاد بود باز نشده...و هیچ نون برنجی حتی از بشقاب هم برداشته نشد چه برسد به صندوقچه...بیچاره دلش...بیچاره دلم...بیچاره دلت آرام!...هوای حوصله وقتی که نیستی مگر میشود ابری نباشد؟؟؟
دیوونه ...ام کردی

دیوونه خونه جای بدی نیست...چه ایرادی داره فکر کنن که دیونه ای و کم داری؟دیوونه خونه بد نیست وقتی تا حد جنون تا حد انفجار دویونه ام میکنی و من باید مثل عاقل ها رفتار کنم!!!لبخند بزنم..ببوسمت...حرفهایی دوست داشتنی هم بزنم...وقتی میخوام بمونی...میری و وقتی زانو میزنم که بری میمونی و زل مینی به چشمهام و کلمات مزخرفی پشت سر هم ردیف میکنی...اگر قشنگ هم باشن و ملایم بیشتر از هر چیز دیگه آتیشم میزنه...دیوونه خونه اصلا جای بدی نیست...تعهدی به هیچ کس حتی خدا نداری ...تو اونجا دیوونه ای و میتونی هر وقت که خواستی رو مود باشی...و هر وقت خواستی تو اتاق سر تا پا سفید تنها...تو دیوونه ای هستی که هر کاری رو ازت انتظار دارن...دیوونه آزاری نداره چون کسی نفهمیده چی میگه انگ دیوونگی زدن به پیشونیش...مثل...



